دیروز بعد از اینکه ازم خداحافظی کرد و رفت مدتها فکرمو مشغول خودش کرد تا جاییکه اصلا نفهمیدم از کدوم مسیر اومدم و کی رسیدم خونه..
انگار اومده بود تا با اومدنش بهم ثابت کنه که من نمیتونم!
راست میگفت! نمیتونم..! حتی اگه شانس آشنایی با زیباترین و بی نقص ترین بانوی دنیارو داشته باشم..!
پ.ن: از دوستانیکه که قدم رنجه میکنن و با حضور گرمشون منو همراهی میکنن تقاضا میکنم منو از نظرات ارزشمند خودشون در مورد يكي از نوشته هاي قبلیم (روبه صفتان) بي بهره نزارن.مرسي
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:55 توسط افیون
|
پستی رو که اینجا بود بنا به دلایلی حذف کردم..
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:47 توسط افیون
|
شنیدن خبر مرگ کسی بد ترین حرفیه که میشه شنید. حتی اگه اونو ندیده باشی..!
امروز وقتی چشمامو باز کردم صدای مامان رو شنیدم که با صدای بغض آلودی با خواهرم حرف میزد..
مامان همکار جوونی داشت که خانومی ۳۸ ساله بود . بیماری اومده بود سراغش. یه بیماری خطرناک که بالاخره تسلیمش کرد . همکار مامان دچار ناراحتی کبدی بود که چند ماه بود ازش با خبر شده بود.
ولی وقتی که بیماریش شناسایی شد دیگه دیر شده بود. چند وقتی بود که این بیماری (سیروز کبدی) به مغزش سرایت کرده بود و حدود یک هفته پیش اونو به حالت کما برده بود. امروز فهمیدیم که روحش از این دنیا پرواز کرد..
ناراحت کننده تر اینه که این خانوم پسری داره که فقط کلاس سوم دبستانه. چجوری میشه بهش گفت که مامانت رفته اونم برای همیشه..
خدایا این پسر کوچولو چه جوری میتونه دوری مادرشو تحمل کنه. چه جوری میتونه غم نداشتن مادر رو تحمل کنه؟ چه جوری قراره حسرت داشتن مادر رو همیشه با خودش داشته باشه؟..
نوشتن این جملات برای من که یه غریبه ام سخته . این لحظه که دارم تایپ میکنم اشک تو چشام حلقه زده. فکر پسر کوچولو یه لحظه از سرم بیرون نمیره امشب .وسعت غمش خیلی زیاده خیلی.....
پ.ن: نمیدونم ما آدما چرا بیشتر مواقع کوریم و قدر عزیز ترین کسانمون رو نمیدونیم!!
خدا هیچ کسی رو به غم بی مادری مبتلا نکنه.بدون اغراق میشه گفت بزرگترین غم دنیا غم از دست دادن مادره..
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 1:50 توسط افیون
|