تبليغاتX
نهانسوی من







نهانسوی من

نقاش...

 

این نه داستان است,نه افسانه است,نه شعر است,نه یک نثر شاعرانه است.قطره اشکی است رمیده و توفانی که از دیدگان ماتمزده’حسرت بدامن پاره’شب گرسنگیها غلطیده است!...

 

 قلم برداشت دیوانه وار.در یک لحظهء مضطرب! تابلوی سپید را پیش کشید و با سرعتی خیره کننده مشتی برگ خزان زرده سرگردان روی آن نقاشی کرد. دو سه قدم از تابلو دور شد.نظری عمیق بسوی برگها افکند.خندید .نام مناسبی برای تابلو پیدا کرده بود..نامی مناسب! "برگهای خزان..زردهء درختان..رختخواب!..رختخواب تیره بختان.." دو سه بار نام تابلو را تکرار کرد...چند قدمی را که عقب رفته بود با سرعت برگشت.با همان سرعتی که نقاشی کرده بود تابلو را پاره پاره کرد ! هر کدام از برگها به گوشه ای افتادند.سرش به طرف زمین خم شد. آهسته گفت: این رختخواب ! بعد سکوت کرد. در این لحظه سرتا پای وجودش یک قطره اشک بود.یک قطره اشک گیج!..

نشست بدون آنکه بداند چه میکند.پنجه اش را به میان رنگها انداخت با انگشتش چند خط درهم و برهم روی تخته شستی کشید .بعد انگشتهای رنگین خود رابسراغ موهای ژولیده اش فرستاد.مدتها با موهای خود بازی کرد. بازی نبود مثل اینکه منظوری داشت شاید میخواست از کاسه سرش شکافی باز کند تا آن قسمت از ناله های گمشده در وجودش را که از دامن قلب پر نکشیده در گذرگاه اشکهای پنهانی خفه شده بودند از آنجا از آن شکاف بسوی آسمانها پرواز دهد! تلاش بیهوده ای بود. چون بر فرض که موفق به شکافتن سر میشد مگر ناله های قلب جرات میکردند از کنار عقل بگذرند!؟

دستها را یکباره پائین انداخت. قسمتی از ناله ها که بنا بود از شکاف سر به آسمانها روند بصورت یک مشت سرشک خون آلوده بر سر گونه های گود رفته اش نمودار شده بودند.

بلند شد شروع کرد به نگاه کردن.تابلوی خودش را نگاه میکرد. تابلوئی که در گذشته های فراموش شده نقاشی کرده بود. در برابر یکی از آنهابهت زده ایستاد . "در جستجو!در جستجوی قبر مادر!"

تابلو سه قسمت بود.قسمت اول قبرستانی را نشان میداد که هیچکدام از قبر ها سنگ نداشتند و جوانی پابرهنه و  ژنده پوش ماتمزده و حیران به قبرها نگاه میکرد. قسمت دوم همان جوان را نشان میداد. با سایه ی مبهمی از مادرش که شکمش آب آورده بود و داشت در برآشفتگی امواج آب آبی که در شکم داشت میرفت. میرفت بسوی دریا.دریای ابدیت! و جوان پا برهنه فکر میکرد. فکر میکرد که چون شکم مادرش آب آورده بود باید مسلما قبر او  برآمدگی شکم قبر او از سایر قبرها بلند تر باشد. قسمت سوم جوان را بر سر قبری که بر آمدگی آن بیشتر از سایر قبرها بود نشسته نشان میداد نیمی از قیافه های جوان میخندید و نیمی دگرش خنده های نیم دیگر را با آب میشست !

مدتها در برابر تابلو ساکت و بهت زده ایستاد. جوان ژولیده خودش بود. بیادش آمد که آن شب شبی که مادرش مرد حتی ستاره ای! از میان اینهمه ستاره های سرگردان که در پهنای آسمانها هستند واژگون نشد. مدتها همانطور بهت زده اشک ریخت. هر کدام از اشکها اورا تشنه اشک دگرش میکرد و اشک دگر تشنه ترش مینمود. در پهنای پناهگاه دل در هم شکسته اش در سینه توفانزده ای که داشت از فریاد ناله های رمیده محشری برپا بود.

بار دیگر قلم خود را برداشت. صورت زنی را کمی لخت کمی وحشی! نقاشی کرد. میخواست آخرین آرزوی مادرش را بصورت عمل در اورد... مادرش میخواست عروسی اورا عروسی تنها فرزندی که داشت قبل از مردن ببیند.. نقاشی تمام شد. باز چند قدم به عقب رفت. خوب به تابلو نگاه کرد. چند لحظه خاموش بود. خنده ی وحشیانه او سکوت را به لرزه انداخت. با عجله شروع کرد به جمع کردن برگها. رو به تابلو کرد.گفت "خاک بر سر من امشب هیچ یادم نبود که شب عروسی من است ! رختخواب را بیهوده پهن کردم" . برگهای نقاشی شده را به گوشه ای ریخت. تابلوی زن وحشی را برداشت.

رنگها بهم ریخت.درها بهم خورد. رفت دوید.مقصدش قبرستان بود. قبرستانی که هیچکدام از قبر ها سنگ نداشتند..

نیمه شب به مقصد رسید. روی قبری که برآمدگی آن بیشتر از قبرهای دیگر بود زانو زد. با مشت چند بار روی خاک قبر کوبید. فریادش قلب قبرها را در سکوت نیمه شب شکافت: " مادر...باز کن...منم. آخر امشب مادر مگر فراموش کردی شب عروسی من است. آنوقت تو لباس عروست را اشتباها بتن خود پیچیدی ! بردار مادر ! سر از خاک سیاه بردار. عروس و دامادی آنطور که دلت میخواست در انتظار تواند !..."

نقاش بخت برگشته دیوانه شده بود...

 

"برگزیده از شکست سکوت نوشته کارو"

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 2:28 توسط افیون |

عطیه برتر (عشق)!!!

اگر به زبان مردم و
فرشتگان سخن گویم و

عشق نداشته باشم به

نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده مانند شده ام
.
...
اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و

آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانش ها

اگر ایمانم چنین کامل باشد
تا آنجا که کوه هارا جابجا کنم

و عشق نداشته باشم


هیچم

                        

                     " پائولو کوئلیو "

 

متن فوق از کتاب "عطیه برتر" 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 1:33 توسط افیون |