تبليغاتX
افیون







افیون



من تو را بيشتر از غرورم دوست داشتم
و تو... غرورت را بيشتر از من
حالا اما...
بگذريم
نه چيزي از غرور تو مانده
نه از دوست داشتن من ...


+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 11:43 توسط افیون


اي دختر زيبا


تو هر چه داري از همين چشم هاي هيز من است

با تنهايي ات چه مي کردي

اگر آينه اي در کار نبود

و باد با شکم سير

به سراغ موهايت مي آمد

 

بر حقارت مردانه ام خرده نگير

همه ي چهار راه ها

بر سر يک دو راهي بنا شده اند

يا دوستم داري

و يا نه

ولي يادت باشد

که بدون هيچ منظوري به خيابان نيامده بودي

.

.

 

به شکل غريبي بيدارم

و گرگي در مجاورت خواب هايم نگهباني مي دهد

 

مانده ام

زيبايي تو مرا به خيابان کشانده است

يا از هيزي خيابان هاست

که سرم را به درخت مي کوبم

 

عشق تو از من

يک سريال عاشقانه ساخته

که در همان قسمت اول تمام مي شود...




+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 14:1 توسط افیون |

 

حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ... دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ... حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!!
 
 
+ نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 13:15 توسط افیون |


لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند

محکمند …

خوش به حالشان که لنگه همند . . .


(حسین پناهی)


+ نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 1:1 توسط افیون |

 
می نشانی تو مرا در دل یک گلدان.. بی حکایت ، بی تفاوت ، خندان ..
دو ، سه روزی که به پایم آب دهی بی صدا می خوانم کهنه آوازی را از نخستین رویش هر گلبرگ تا نهایت قصه ی این زندان

روز آخر ز کمر خم بروم خیره بر نقش و نگار گلدان

نه مرا حدس و گمانی باشد بهر این حاصل تقدیر غریب

نه دگر مرا تو خواهی چندان ..
 
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 1:53 توسط افیون