...
چه بگویم؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید، نسیمی
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
.
.
احمد شاملو
چه بگویم؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید، نسیمی
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
.
.
احمد شاملو
او تب دارد! تب سوزنده ای که سراپای او را میگدازد. در اینصورت دیگر آرامشی نیست که به فن استدلال و تنظیم صغری و کبری بپردازد!
کسیکه درد دارد و رنج میکشد بحال پرداختن به فنون کلامش نیست.همان کلمات بریده و جمله های پاره پاره رنج او را بهتر بیان میکند..
من خمره افیونم زنهار سرم مگشا!
عجب که من لینک هرکسی رو میزارم یا وبلاگش رو حذف میکنه و یا دیگه نمیخواد ادامه بده به نوشتن..!
نکنه تاثیر روح مرده این صفحه ی (...) باشه !!!
فکر میکنم اینجا هم داره به روز های آخر عمرش نزدیک میشه.. .
پ.ن: یه وبلاگ دیگه هم بسته شد (قرار شبانه) !!
آنگاه که در خاک آرمیده ایم شاید فرصتی باشد برای دیدنی دوباره..!
توی دستای قشنگش بمونم تا که بمیرم
یکی نیستش که بتونم شعرامو براش بخونم
ببینم عشقو تو چشماش تا ابد پیشش بمونم
یکی نیست که دریا ها رو پیشکشی براش بیارم
نو عروس ماهیا رو جلوی پاهاش بذارم
ابرها رو پایین بیارم سایه بون براش بسازم
وقتی دستاشو میگیرم عمرمو بهش ببازم
یکی نیستش که بتونه منو همصدا بدونه
قصه قلبشو هیچکس نمیاد برام بخونه..
مــــــــنم اون مرد غریبی که دل از دنیا شکسته
خسته و غمین و تنها کوه غم راهشو بسته
درد و رنج و گریه کردن اگه اینه قصه من
مردنم صد دفعه بهتر تا به زندگی رسیدن..
* این شعر یکی از ترانه های قدیمیه که فکر نمیکنم بتونین خواننده و شاعرش رو حدس بزنین![]()